یه موقع هایی هست توزندگی ادما که خسته میشن کم میارن دیکه حوصله هیچ چیز و هیچکس و ندارن ولی یه روز همه چی بهم میریزه از زور خستگی و بی حوصلگی به مرض نابودی میرسی همه سرزنشت میکنن همه از این حال امروز کلافه میشن ولی تو اوج همه این رفتارا هیچک نمیاد دوستانه حالتو بپرسه دردات روی هم تلنبار میشن زخم روی زخم از زور بغض روی بغض فقط هر لحظه منتظری اخرین نفسی باشه ک میاد وتمام ولی نمیشه نفس های زندگیت اینقدر میان ومیرن که نفس نمونه برای زندگی کردن نمیونه برات اینقدر از همه کس و همه چیز میکشی که دیگه جا واسه چیز دیگه نمیمونه توی یه لحظه با خودت تصمیم میگیری بگذری از خودت از روزای تکراری زندگیت میزاری زندگی بی فایدت که حاظر نیستی برای کسری از ثانیه هم بهش فکر کنی خیلی چیزا مانعت میشه که نکنی کارایی رو که جرعتشو نداری ولی تو فقط زورت تو زندگی به این چیزا میرسه فقط میخوای خالی بشی تهی از همه چیز تاوان کارا شاید خیلی برات سخت باشه ولی حاظری انجام بدی برای اینکه حداقل به طور نمادین هم که شده به خودت ثابت کنی اون قدر هاهم ناتوان و بی عرضه نیستی تو زندگیت و یه چیزایی بلدی بلدی تمام حرص و دقدقه هات و سر چیزایی خالی کنی که بعدش نباید برای کسی هیچ توضیحی بدی بعضی وقتا که گوشی رو روشن میکنی کلمات روی کیبورد زیر انگشتت میچرخن میخوان خالی کنن هر چی رو که توی ذهنته میخوای راحت بشی از تمام حرفای نگفته این همه سال ولی ..ولی اینقدر خوردی از ادمای ازن دنیا این قدر ضربه خوردی که جای سالم برات نمونده بیخیال میشی و میگذری
دیگه این وبلاگ اپ نخواهد شد شاید.....اگربودم......اگر شد.....اگه ..اگه ...اگهههه یه بار دیگ یه جای دیگ یکی دیگ ساختم(سامره) (*م*)
برچسب:
نویسنده: محمد اکبری
تاريخ: جمعه
9 دی
1401 ساعت: 21:09